
بسیار گشتم در لا به لای واژه ها بل بیابم تورا !
بسی خواندم قصه ها بل بیابم تورا !
نه آن قصه ها ، نه آن واژه ها را تو بودی!
کلام هرآنچه گفتم ، بگفتا چون تو سرودی . . .
س . ق
یادم هست که میگفتی :
خاطرمان اگر تنها شد، طلب عشق ز هر بی سرو پائی نکنیم...
نگفتم که بدانی جه حد بی سرو پائی
گفتم که بخوانی!کلامت به قلبم داشت جائی...
مرداد بی خبر نیست ز فصلی که در نظر نیست
س.ق
شب شکسته منم
بی بال و خسته منم
نیم آنکه اوج می کاود!
همو که بال و پر بسته منم
شب همه شب می زنم
گوشه در یاد به یاد وی زنم
نه آنکه از خود اختیار دارم!
مبهوتم تا تو گوئی کی زنم
مهد عشق افلاطونی تو
نم اشک شب بارونی تو
نه آنکه راز دل برملا کردم!
آنکه داند که افسونی تو
رعد ابر و اشک آسمان منم
طعم تلخ رسته از ایمان منم
نه آنکه گمان زنی خدایم توئی!
گدای بر(ه) در نیکان منم
امید با تو بودنم دادی
نای از تو سرودنم دادی
نه آنکه شیرین لب و خوش کلامی!
سحر از تو شنودنم دادی
نو نهالی را به پایت سر کردم
هم کلامی را برایت سرکردم
نه آنکه چشم بسته و ندیدم!
سست خیالی را به راهت سر کردم
ضخم امروز خویش را دوائیست
رنگ برف نشسته بر ریش را دوائیست
نه آنکه شک بری بل نوشداروئی!
آن زهر چکیدش از نیش را دوائیست
مرداد روز نو دارد! از نو باید روز شد...
س.ق
گه گاهی میروم در پس پنجره ای
فکر میکنم ؛خیره در اعماق ذرات بخار
آمده از های های نفس بغض آلودم
من هم شک میبرم گاهی که هستی تو آیا ؟
می بینی مرا از لا به لای قطرات تلخ باران؟
تا کجا بشتابم تا خودی را تو شود…
پنجره نیز از من رمیده!
خسته اند در دیوار افکارها
مونس هایم فرار کردند از سرزمین خیال
گلی از حقیقت بچین و
سجاده دل را پرکن از عطر ساده دلی ها
سجاده دل را پرکن
مرداد نیز می بارد...
س.ق
چند فرازی بیش نمانده و هنوز
آیتی بهر ره نگفتم تا امروز
چشم باز کرده، ره بسیار دراز دیدم
ون یکادی بر لب به یاد تو نالیدم
حقی که چو مشکل آید، ذهنم تنها یاد تو زاید
بسیار عهد میبندم و تا که مشکل افتد، باید ها گوئی که نباید
از کرده خویش افسوس که شرم باد
میدانم؛ کج سرشتسم، این دل نبر از یاد
زچه رو توانم نام تو باز یاد کنم؟
طرفه کویم، فاش کدامین درب این خفته راز کنم؟
شاهدا دیدی چنان کردم که حال اینجایم من
عذر دیروزم پذیر،به بند فردایم من
به بند فردایم من...
س.ق
کی رود این خیال من آرام؟
کی آن رمیده نیام شود ناکام؟
کی روی که فردا به امروز بگفتا رو شو
کی بسوزانی پائیزم؟ بهاری آر و نو شو
کی صامت بخوانی که این فریاد داغ است؟
کی از بیابان رهایم؟ مید این منزل به باغ است
کی نه چنان شوم که سوی گناهی بشوم؟
کی همانی نشوم که بر کویش در به درم
کی بر انم که بر حکم قضا سر بنهم؟
کی با وی بخوانم! مستم و می بر حق پرستا بدهم
کی ببازم و جام باخت نیوش(ه) فتح کنم؟
کی بسازم و پتک سازه جوش مدح کنم؟
کی هندو کی یهودم نا مسلمانا؟
کی عرب و بل فردا خدایم! استغفر جوانا!
کی آهوی صحرای منی؟ حمد منی؟
کی خنجر بدست و مرکب فردای منی؟ حمد منی؟
چو سرنا بدمد،بدمم تا به صدا
چو فردا برسد،برسم تا به خدا
م.ر.د.ا.د...
س.ق
دیدار تعریف تلخ ندیدن و دیدن تعریف فراموشی دلتنگی ها...
چشم میبندیم به داشته ها بی آنکه قدرد رسی که نداشته ها میدهند بدانیم!
شرر هدیه میکنم به نور بی آنکه چشم هدیه کنم به کور
مگر بی چشم میتوان تلئلویی دید؟ پس چرا . . .
مگر در هم آغوشی میتوان درد دوری چشید ؟ داغ لبخند، ضخم ترفند، هک بر جبینم دارم
مرد در بند،ترک هم بند، مکر عشق چنین است یارم
پیشتاز نیم و به پیش شتابیم ، نوشدارو نیم و به نیش بتازیم
تو در این دست و در دست دگر دنیائیست! چه کنم حال که بی حال درین بازیم . . .
جای خالی در قلب و در ساحل دیده، دریائیست
بغض ترانه سرکش و بی تو.......بهانه سرکش ، فردا هم که رسد باز بنالم که مرا فردائیست
گهی من ملعبه ی جبر و گهی جبر بازیچه ی این من......................گر بگویم مرگ نفس جبر نیس بر صحت حرفم ندارم من ضن...
مرداد نفس ندارد کو آنکه بر این قفس ببارد؟
س.ق
دیوار کوی مرا همه غم گرفته
گرد هر کنارش گرد ماتم گرفته
کرب وبلائی گشته ایم و از دیار دوست دوریم
فریب به گناه و غربت زده زآنهمه نوریم
دگر تاب صبری نمانده از برای مهدی
چه گوید این بنده تن داده بر قحطی
حسینا به محرم یادی از من کنی اگر
به خدا که آرزوئی نماند بر این دل دگر
به خدا نمیرم گر دانم شفاعتی از کربلا ندارم
یا نمیرم یا به قیامت کربلائی از نو گذارم ...
س.ق
گفتی انسانی ومن گمان کردم خدائی
خیالی نیست حال که من از بی خود به خود آمدم
جبران تباهی کرده و به جنگ فردا آمدم
گام تلخ بر سرزمین رویا نهادم
بل پریزادی آید و رسد به دادم
نبین لبخند بر لب و اینچنین شادم
خفته موجی نرم در قلب فریادم
دو قدم دور تر نرفتم و باز---- آغاز
پرسوخته ای در گذشته؛ گرم پرواز
آنچه میگشتم فراوان بود
همآوازی کار عامه و بسا آسان بود
معنای سازم ندید و رمیدید
حیف از ساز دل! ندانسته درش دمیدید
قسم به نوای دل که فردایم باز آید ز راه
یلدا به سر آمده و جای غم ناز آید ز راه
چشمم پر زخون شد بسکه بی تابم من
شما از جنس داد و خموشی نابم من
شاد مباش، که بی قراری دو روزی میهمان این سراست
ایمان دارمِ ، چو ناز آید بهر شادی عیشی بپاست
میدانم که نازم نشمارد چند ساقر ها که داده ام
شمردند تعداد ساقر ها آن یاور ها که ساده اند
مگر زسم عشق را عدد روا بود
پاسخ جورت الحق که جفا بود
اگر نفرینم کردید روزی
یا مرا بخشیده اید بهردلسوزی
خدائی دارم به بلندای دلم
همو که نازم داد بهر مشکلم
همانا شاهد است او بر جفایت
عدل روزی میرسد؛ فریاد کن ندایت
مردادی فردا را به امروز میخرد...امروز را به فردا مفروشید...
س.ق
جریان را به خاطر بسپار
این امواج رفتنیست
در باغیست میان کویردل
امروز باز و فردای دگر خفته در گل
شاخه گلیست در دستان کودکی تنها
شاید روزی خار در تب و تاب غمها
اشکهایم ها را به روز دیدار به یاد آر
شاید لبخندی باشد روزی پیش از وداعی
دستان گرم را فراموش مکن
گرمی هر دستتی به ناگاه رفتنیست
قهر نوزاد، مهر مادر، جور همسر
فراموش نکن کینجا جنگ و تو در سنگر
دو روزی بیش میهمان خاطرات نیستسم و میرویم
فردا روز را نایی نمانده و ما رفتنی...
گذشته را مرهم نهادم به امید فردا ها
شاید موجی شوم در دریائی چون شیار ها...
مرداد را به خاطر ب سپار ...
س.ق
در صدد نیستم که بدانی کیستم
تا بگویم اسیرم و از خود گریستم
از بهر غمگساری غریبانه آمده ام
از زهر بی نگاری ؛ فریبانه آمده ام
آمدن و رفتن فقط تو دانی بهر چه بود
اینج......ایم بی تو ، آمدنم را چه سود. . .
این نیز بگذرد س~~~~~~~س . . .
کاش در صدد بودم...مردادم از من نگیرید.
س.ق
مه در آینه امشب سخت رنگ تو بارد
با اشوه هایش در یاد من نام تو کارد
زنگ یاد یادگاری های تو
کرده در در ذهنم تن، رختی نو
شکوفه ها حکایت کجی علم کردند
شکسته قسم، از ازل تا عدم کردند
خاطرم را عجب به یاد میکشانند
لب دوخته و! دل به فریاد می نشانند
تابیده ای بر من ای ماه ظلمت افروز
من در فردا ها و مانده ای تو در دیروز
من گام ها برداشته ام تا فردا
من تحمل افراشته ام تا دردها
رج زدم اوراق سیاه سپید بختی
دل بستم به باغ بی کاه باخته بر قحطی
دگر تاب روز روشن نیست اگر روشنی آن بود
کاتش تو و عطار شوم چون عود
نمیسوزم دگر ای سوزانده جانم
سیه تو و من رنگ ارغوانم...
مه دیده و مه سوخته و مه باخته ایم به مرداد...
س.ق
شبانه ها
ترانه ها
غم ها و درد ها
یاد ها و جاودانه ها
یاد تلخ عاشقانه ها
نسیم سرد در جامه دان ها
تماس ها و دوری ها
چشم در چشم و کوری ها
جنگی طویل
آتش بس
دستان پفکی با طعم خوب اسمارتیسز
جدال حقایق
سرعت دقایق
آغاز بدی ها
همچو آب در قایق
بی سایه
سست پایه
خود سری و خود دری
بام فرو ریخت
بوم بام بوم...
و امروز ...
مرداد را از نو باید ساخت...
س.ق
هفت نفس تا آخر
من در خم یک ساقر
همه عمر در نماز و
به وداعت گشته ام کافر
هفت نگاه تا دل
اینجا مانده ام در گل
همه عمر در جنگ و
نرسیدم به سرمنزل
هفت بوسه تا پرواز
کردم این حکایت آغاز
همه عمر در آواز و
ندادی به دستم ساز
هفت خشت تا خانه
سرخوش و مستانه
همه عمر سایه ساختم و
راندیم چو دیوانه
هفت کوچه تا یک شب
ز فراغ میسوختم در تب
همه عمر در آرزو و
دوختی بر خواسته ام لب
هفت روز تا حالا
تو تاجر و من؛ کالا
همه عمر پله شدم و
نیامدی آنی به بالا
هفت ناز تا باران
مشاته ها کردنم تابان
همه عمر خودی ساختم و
چنین پس داده ام طاوان
هفت رنگ تا سپیدی
میگفتم اینجایم؛ ندیدی
همه عمر فریاد زدم ببین و
به تلخ لبخندی از من بریدی
هفت قسم تا انکار
در کنارم بودی و بیدار
همه عمر گفتی با منی و
به ناگاه انگار که نه انگار!
هفت توکل نا تقدس
دعایت میکردم به هر تنفس
همه عمر در نیاز و
ندیدی حرمت تشخص
هفت قطار تا مرگ
بر خاک فکندی مرا چو برگ
همه عمر سبز بر شاخه و
چنین نینداخت مرا تگرگ
هفت قطره تا ابر بهاران
که ایستاده ای محکم چو چناران؟
همه عمر در بخشش و
من نه! میشکندت روزگاران
مردادی هفت جرعه مانده تا دریا...
س.ق
توی بی کسی این دل
ویسع
میسوزم از
درد بی همنفسی
جامع از تن کنده و به خواب
میشوم
شب هم بستر؛ او جوی و من آب میشوم
میستایم شب همه شب تن گرم
و اندام سپیدش
می نوازم
ستاره و گوش میسپارم به نویدش
به بوسه ای از شب به خواب
میشوم
دو کهکشهان بیش نرفته از تب بیتاب
میشوم
این تب و آن بیتابی را میستایم من
کاش شب بماند و عشق به رخ
نمایم من
افسوس که سحر ناخوانده از من
آغوش ربود
دوش غمی
داشته؛این سحر بر غمم فزود
بازسحر را منتظر میمانم تا شام
تا
بازیابم آن هم آغوش سیه
کام
مردادی شب را بايد ستود، روز تاريک است...
س.ق
صبح ستیزی کردم و روز به سایه ها فروختم
افسوس درین دیر کثیف آب زمزم بودم و سوختم
افسوسم از بهر سوختن و شمس فروختن نیست
حتی به نگاهی نگفتی کین خاکستر برباد رفته کیست!
ای اله الناس شمع طرب و محفل عشاق کجاست؟
کينچنين درین میخانه باده شکستن رواست؟
اگر روزی دیدار ساقی تازه کردی
اگر روزی نثر باقی آوازه کردی
یاد کن ز دست گناه آلوده امامان
یاد کن ز هجرم از کهن دیاران
دیارم اگر خاک می فروش نداشت
عشق و پروانه و صوت سروش نداشت
حرمتی داشت به بلندای سرو مست
کز عطرش به عروج میرفتند خلق الاه مست مست
فردا چو رسد یاد امروز کنید
یاد باده و عشاق جانسوز کنید
گور من به گلاب قمصر بشوئید
در پایش گل محال بروئید
اگر پرسیدند این سفر کرده کیست
نامش چه بود و مرگش بهر چیست
بگوئید کز شب هجران زاده شد
در جوانی همدم ساقی و عشقش باده شد
به بادی بردنش از سر عقل و هوش
به عشقی ربودند از کفش شور و جوش
حال که به خاک است باده تنها نشسته
گویند باربه قصد همین دیار بسته
شب و روز قرغ به خون خیس به اشک
چو هر لیلی و مجنون بیند میبرد رشک
نزر مرگ کرده و عظم ملکوت
بی خبر از آمال ناممکن و آرزوی محال
در مسلک ميخارگی باده سوزاند روا نيست
س.ق
رشد بيهوده، تلخ و فرسوده، تا بوده چنين بوده.
کوچک نگاه تلخی و باز پلک زدن از ته خستگی
خطوط را پررنگ بايد کشيد! به تيرگی خدانگهدار ها
دل را بی درنگ پس بايد گرفت! به تندی گام سواره ها
در سايه ذوب ميشويم ؛ با - نه اينبار بی هم.
سايه برگی بر کف رود ميپرستيم بی آنکه شکر آب کنيم
عجب! جريان مگر ستودنی نبود؟ ساحل را چرا تلخ رفتاری ميکنيد
بر ثم اسبان بنويس که کوبيدند امواج صدا نرمی سکوت را...
وای! وای! که من چه قدر نادانم... سقل آسمان کجاست؟
خود را به عاطفه ببنديم مبادا سقوط کنيم!
عاطفه امروز به بازار رفته! چه بايد کرد!! فرار!
بايد گريخت از من و انسان شد
مردادی بگريز از خود... مرداد شو
س.ق
افسوس درين دريا، به زبانه شعله ای نمی ارزم
مفت سوختم و به مفتی نابودی بيعت دادم
از پررنگی ها فرياد کردم،حال غرق اشک و چنين شادم
سوار بر رعد گريز و در روز آفتابی سراغ از مه ميگيرم
آغازی نو را دگر اميد نيست، در اين شط بی سرو ته ميميرم
يک سحری را تا به صبح با تو، . . . میمانم
صبح خواهم ديد که با تو در رويا بودم، آآآ....ه ه ه میدانم
معصوميت اين رويا را با ستايش هايم به تو می سپارم
اين رويا بر حق کن... اميدوار؛ من تا به سحر بيدارم
رعد گريز هم خسته است... چه بايد کرد!
س.ق
مرا دگر با زاویه جدالی نیست
به جامِِ، شرف و به گوشه تن باختم
در ره این شرابخانه ،خمره عمر و دیار ختن باختم
شب همه شب افسون زلف ساقی و
به آنی خرابه اما ز حیبتش چو کاخ ساختم
پاک تتینت بودم و سیرتم جز حمد او نبود
ساقی مرا دگر شراب نمی داد ،دگر بهر حظورش مرا چه سود؟
در میان عاشق نمایان خرابات مست مستم
در پس تو نعره زنان! بیا ساقی...
من همان خمار هر شب پیکت
قسم که سوی تو کوله بربستم
عزت نه و شرفم از نو ز عشقت ده
من نه تشنه آن جامم و نه مرده خرامانیت
ناز و رندی بس کن؛ تو ندانی چیست در سر من آن نیت
من تو شدم... جمالت مرا به خود نشان داد
خود را به خود برگردان... قسم که عشقت در وجود مرد و جان داد
زشراب مرداد انداخته سوختم و شرابی مرا تا به عمر چنین نیفروخت...
س.ق
درماندگی در گذر از کوی غيبت !!
تصميم در چند راهی ميدان درد...
خاک بر جاده را بايد ستود، فردای من در خاک...
خاکی که روزی بر کف پای مسافران ترديد
بوسه ميزند...
کاش امروزم فردای تو باشد...
مرغ دل پارس کنان زجه فرسايش می سرايد
می سوزم از ضمحرير تلخ،جاری بر زبان شاعر بلخ!
خسته از ديوان و مجنون محتاج به ايوان
تکه ای نور از هشتی کاخ تاريکی
تمنای زياديســـــــت؟
به حق قسم منتش به فدای سياهی يلدا!!!
خريدارم!! بفروشيد... سنگی خشکم... شيرهام نمانده !
مرا بدوشيد تا قطره قطره زين خارا درد بنالد...
بدوشيـــــد
..... مردادی
س.ق
هر سری يه عقلی و ...
هر عقلی هزار سودا ...
عقل بی سودا راچو سری بی عقل گويم
همچو مگسی در لجن
زار سودا ها ميپويم
قسم دادم بيابمت... تا زمستان
در وحشت و شب قتل عام رندان
تو را در لابلای هر گل میپويم...
از عطر فراغت مست
همه عمر مشک ميبويم
مردادی... تا به کجا!!
س.ق
رفتم تا از پشت قاب سنگی شب
دره گوشش که همه چيز و با عشق بو ميکنه
همون عشقی که مثل شبنم بی سايه و بی همتاست
آره، درست همون شبنمی که رو برگ زرد مغزم ميشينه
همون مغزی که فکرش به زلالی مهتاب سره ظهر ه
همون ظهری که تو بچگی کارای بزرگونه ميکردم
همون کارائی که بزرگها از سره کودکی ميکنن
همون کودکی که مثل کود باغچه خاطره ها قوی ميسازه
همون خاطره ای که جاش تو هيچ دفتر زمينی ای نيست
آخه تو برام ساختيشون...
همون توئی که برات دويدم تا از پشت قاب سنگی شب
بگم که ... که... ديگه نمی تونم
مردادی به تنگ آمد از اين همه ...
س.ق
آغازی گرم برخاسته از سرمای غروب
با امواج سيل کلمات
که اينچنين بر ساحل آرامش ام ميتازند چه بايد کرد؟
در بستر تقدير ام ديگر تآب مدارا نيست
شب مرا در سکوت اش ميسوزاند...
قطار مرگ بسی آهسته ميراند!
اين چنين خرامان راندنش بهر چيست؟
صبح سيه، شب سوزان و عشق ارزان...
تو در خواب و نان طعم خون و فردايم افسانه گشته!
کاش مرا هرگز آغازی نبود
آغازی ناخواسته... پايان را خود بايد ساخت
س.ق
تنها بی تو در شبها
مردادی در کارزاری داغ،بی تو با غم
ها
شمع ها در سکوت چه مظلومانه
میسوزانند رنگ هارا!
کم ها عجب بسیارنند بی تو بانو!
بانو هر ثانیه
ام بی تو خشک سالیست
شب دراز و دفتر خاطراتم کم برگ و نحیف!
بانو من کاشف تو بودم و تو عجب! گم شدی در من!
حال پی قافیه ای نو میگردم تا
نثر مکسر تفدیر را رخت نو بپوشانم!
ز یاد تو خون میتابد بر پیکر سحر!
ابر ها عجب ساز غمی میبارند!
شب نم های بی بانو غریبند!
اما قسم که غربتم را با همه زجرودردش میستایم تا
بیائی!
عقاقی نام تو بر لب آذین
کرده!
نرگس هایم به مشاته رفتند نا پیش تو
خودی نما کنند!اما برای
من تو دگری...
به قدر زجرهای سفرم بی تاب دفن انتظارم....
بانو بیا...
مرداد بی بانو...جدال من در کارزار.
س.ق
سلام، خوب هستین؟ من؟ آه فراموش کردم حمل بر بی ادبی من نزارید
من سرما ؛از جنس سخت باد
من خاطره؛ از طعم طلخ یاد
بله منم! صدا، از جنس زبر فریاد
تصور؟ دقیقا! به سختی حرف صاد
آری به گور بردم؛ آنچه در کوله ام نیست! لحظه های شاد
کفنم را با صدا بریسید
بر هر موج صدایش چنین نویسید
اشک گوزن ها ز سوز باد نبود؛قسم
ثم گوزنان را بشنوید؛براستی ناله هایش ز تلخی یاد نبود؟
حال که نه یاد است و نه گوزن یه میان؛ عشق قاتل لخظه های شاد نبود؟
امروز را خرم آرمیدیم به میان دشت
فردا که کوچ را می باید،موجی ز خونابه جدائی در تشت!
سرما زیبا بود شقایق سیاه من؛ تا که گرمایت زتن دریغ گشت
حال هم نگرانم مباش که گرم گرمم ز داغی خاک سرخ آشیانم
اما همه عمر ویرانم تا باز ببینم روی ناب آن همه ایمانم
مردادی سحر نزديک است،خاک سپيد شد...
س.ق